عرقآلوده جمالی ز نظر میگذرد
کزحیا چون عرقم آب ز سر میگذرد
۱کیست از شوخی رنگ تو نبازد طاقت
آب یاقوت هم اینجا ز جگر میگذرد
۲خط مسطر نشود مانع جولان قلم
تیغ را جادهکند هرکه ز سر میگذرد
۳موج ما بینم ازین بحر پر آشوب گذشت
همچو نظاره که از دیدهٔ تر میگذرد
۴نیست درگلشن اسباب جهان رنگ ثبات
همه از دیدهٔ ما همچو نظر میگذرد
۵منزلی نیست که صحرا نشد از وحشت ما
غنچه در گل خزد آنجا که سحر میگذرد
۶شوخی رشتهٔ نومیدی ما بس که رساست
ناله تا بال گشاید ز اثر میگذرد
۷چون نفس خانهپرستیم و نداریم آرام
عمر آسودگی ما به سفر میگذرد
۸در مقامی که قناعت بلد استغناست
کاروان چون تپش از موج گهر میگذرد
۹به هوس ترک حلاوت ننمایی بیدل
نیست بیناله اگر نی ز شکر میگذرد
۱۰