احتیاجی که سر مرد به خم میآرد
آبرو میبرد و جبههٔ نم میآرد
۱همه کس گرسنهٔ حرص به ذوق سیریست
رنج باریکهکشد پشت شکم میآرد
۲ترک سیم و درم از خلق چه امکان دارد
پشت دست استکه ناخن ز عدم میآرد
۳کامجویان طلب همت از افسوسکنید
که ز اسباب جهان دست بهم میآرد
۴گل این باغ ز نیرنگ شکفتن افسرد
باخبر باش که شادی همه غم میآرد
۵در وفا منکر انجام محبت نشوی
برهمن آتشی از سنگ صنم میآرد
۶بلبلان دعوت پروانه به گلشن مکنید
رنگگل تاب پر سوختهکم میآرد
۷جرس قافلهٔ عشق خروش هوس است
نیست جز گرد حدوث آنچه قدم میآرد
۸آن سوی خاک نبردیم سراغ تحقیق
قاصد ما خبر از نقش قدم میآرد
۹ای بنایت هوس ایجاد کن دوش حباب
نفست گر همه بار است که خم میآرد
۱۰تو دلی جمع کن این تفرقهها اینهمه نیست
سر صد رشته همین عقده بهم میآرد
۱۱همه جا مفت بر خال زیادی بیدل
طاس این نرد برایتو چهکم میآرد
۱۲