در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد
دست شکست حیف است باید به پیش پا برد
۱قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد
مکتوب ما عرقکرد چندانکه نقش ما برد
۲ابر بهار رحمت از شرم آب گردید
تا حسرت اجابت گل بر کف دعا برد
۳دست در آستینش، دل بردنی نهان داشت
امروزش از کف ناز آن بهله را حنا برد
۴از دیر اگر رمیدیم در کعبه سرکشیدیم
ازخود برون نرفتن ما را هزارجا برد
۵تدبیر چرخ خون شد درکار عقده ی دل
این دانه از درشتی دندان آسیا برد
۶فکر وفور هر چیز افسون بیتمیزیست
الوان نعمت است آن کز منعم اشتها برد
۷اقبال اهل همتبازی خور هوس نیست
نتواند ازسر چرخ هر مکر و فن ردا برد
۸هرجا ز پا فتادیم داد فراغ دادیم
پهلوی لاغر از ما تشویش بوربا برد
۹شد قامت جوانی در پیریام فراموش
آخر عصای چوبین از دستم آن عصا برد
۱۰باید ز خاکم اکنون خط غبار خواندن
عمریست سرنوشتم پیری به نقش پا برد
۱۱جوشعرق چو صبحمدرپرده شبنمی داشت
تا دم زدم ز هستی شرم از نفس هوا برد
۱۲یک واپسین نگاهی میخواست رفتن عمر
مشاطه قدردان بود آیینه بر قفا برد
۱۳بیدلگذشتخلقیمحمل بهدوش حسرت
ما را هم آرزویی می برد تا کجا برد
۱۴