خاکستری نماند ز ما تا هوا برد
دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد
۱نقش مراد مفت حریفی کزین بساط
چون شعله رنگ بازد و داغ وفا برد
۲آسوده جبههای که درین معبد هوس
چون شمع سجده بر اثر نقش پا برد
۳آخر به درد و داغگرهگشت پیکرم
صد گوی اشک یک مژه چوگان کجا برد
۴سیل بنای موج همان زندگی بس است
بگذارتا غبار من آب بقا برد
۵زبن خاکدان دگر چه برد ناتوان عشق
خود را مگر هلال به پشت دو تا برد
۶محروم دامن تو غبار نیاز من
صد صبح چاک سینه به دوش هوا برد
۷چشمی که از غبار دلش نیست عبرتی
یارب که التجا به در توتیا برد
۸حسن قبول جلوهکمین بهانهایست
کو دل که جای آینه دست دعا برد
۹زاهد ز سبحه نعل یقینت در آتش است
درکعبه راه دیر گرفتی خدا برد
۱۰کو قاصدی که در شکن دام انتظار
پیغامی از تو آرد و ما را ز ما برد
۱۱هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است
بیدل به جز دلیکه نداردکجا برد
۱۲