حسرت، پیام بیکسی آخر به یار برد
قاصد نبُرد نامهٔ من، انتظار برد
۱قطع جهات کردهام از انس بوریا
افتادگی به هر طرفم نی سوار برد
۲در هجر و وصل آب نگشتم چه فایده
بیانفعالیام همه جا شرمسار برد
۳حیف ازکسیکه ضبط عنان سخن نداشت
تمکین، ز سنگ، خفت وضع شرار برد
۴مردان! زکینهخواهی دونان حذرکنید
خون سگان ز ننگ دم ذوالفقار برد
۵بیرتبه نیست دعوی حق با وجود لاف
منصور را بلندتر از خلق، دار برد
۶گردنکشی ز عجزپرستان چه ممکن است
انگشت هم زپرده ما زینهار برد
۷زین دشت جز وبال تعلق نچیدهایم
آن دامنیکه کسوت ما داشت، خار برد
۸قدر حضور بحر ندانست زورقم
غفلت برای سوختنم برکنار برد
۹آیینهخانه بود تماشاگه ظهور
سیر بهارِ رنگ، به خویشم دچار برد
۱۰آخر هوای وصل توامکرد بیسراغ
چندان تپید دل، که ز خاکم غبار برد
۱۱هستی صفای جوهر تحقیق کس نخواست
هرکس نفس ز خلق، یک آیینهوار برد
۱۲بیدل هجوم قلقل میناست شش جهت
با هر صدایی از خودم این کوهسار برد
۱۳