آگاهی از خیال خودم بینیاز کرد
خود را ندید آینه تا چشم باز کرد
۱نعل جهان در آتش فکر سلامت است
آن شعله آرمید که مشق گداز کرد
۲چون آه کرد رهگذر ناامیدیام
هرکس ز پا نشست مرا سرفراز کرد
۳کو زحمت فراق و کدام انبساط وصل
زین جور آنچه کرد به ما امتیاز کرد
۴کلفتزدای کینهٔ دلها تواضع است
زین تیشه میتوان گره سنگ باز کرد
۵حیرت مقیم خانهٔ آیینه است و بس
نتوان به روی ما در دلها فراز کرد
۶داغم ز سایهای که به طوف سجود او
پای طلب ز نقش جبین نیاز کرد
۷شابت قیام و شیب رکوع و فنا سجود
در هستی و عدم نتوان جز نماز کرد
۸زین گلستان به حیرت شبنم رسیدهام
باید دری به خانهٔ خورشید باز کرد
۹در پرده بود صورت موهوم هستیام
آیینهٔ خیال تو افشای رازکرد
۱۰بر زندگیست بار گرانجانیام هنوز
قد دو تا مرا خم ابروی ناز کرد
۱۱گامی نبود بیش ره مقصد فنا
این رشته را نفس به کشاکش دراز کرد
۱۲معنی نمای چهره مقصود نیستی ست
بیدل مرا گداختن آیینهسازکرد
۱۳