بی فقر آشکار نگردد عیار مرد
بخت سیه بود محک اعتبار مرد
۱پاس وقار و سد سکندر برابر است
جز آبرو چو تیغ نشاید حصار مرد
۲دنیا ز اهل جود به خود ناز میکند
زن بیوه نیست تا بود اندر کنار مرد
۳همت بلند دار کز اسباب اعتبار
بیغیرتیست آنچه نباید به کار مرد
۴در عرصهایکه پا فشرد غیرت ثبات
کهسار را به ناله نسنجد وقار مرد
۵پا بر جهان پوچ زدن ننگ همت است
در پنبه زار حیز نیفتد شرار مرد
۶بیش است عزم شیر به گاو بلند شاخ
بر خصم بیسلاح دلیریست عار مرد
۷جز سینه صافی آینهٔ مدعا نبود
هرجا نمود جوهر جرات غبار مرد
۸ایثجا به آب تیغ به خون غوطه خوردن است
آیینه تا کجا شود آیینهذار مرد
۹گندم به غیر آفت آدم چه داشتهست
یارب تو شکل زن نپسندی دچار مرد
۱۰آنجا که چرخ دون کند امداد ناکسان
حیز از فشار خصیه برآرد دمار مرد
۱۱برگشته است بسکه درین عصر طور خلق
نامردی زنی که نگردد سوار مرد
۱۲بیدل زمانه دشمن ارباب غیرت است
ترسم به دست حیز دهد اختیار مرد
۱۳