روزیکه نقشگردش چشمت خیالکرد
نقاش خامه از مژههای غزال کرد
۱مشاطهای که حسن ترا زیب ناز داد
از دوده چراغ مه و مهر خال کرد
۲امکان نداشت پرده درد رمز آن و این
سحر تبسمی استکه نفی محالکرد
۳خودروی حیرتیم ز نشو و نما مپرس
تخمی فشاند عشقکه ما را نهالکرد
۴سیلی هزار دشت خس و خار داشتیم
بحر کرم کدورت ما را زلال کرد
۵بیشبهه بود نیک و بد اعتبارها
اندیشهٔ یقین همه را احتمال کرد
۶روز و شب جهان کم و بیش هوس نداشت
سعی نفس شمار امل ماه و سال کرد
۷گل کردن خیال صفاها به زنگ داد
آیینه را هجوم صور پایمال کرد
۸داغ قمار صنعت یکتایی دلیم
ما را به ششجهت طرف این نقش خال کرد
۹حق خلق میشود ز فسون تأملت
باید به چشم دید و نباید خیال کرد
۱۰حرمان تراش مخترعات فضولیم
ایجاد هجر فکر زمان وصال کرد
۱۱رنگ کلف برون رود از مه چه ممکن است
ما را نمیتوان به هوس بیملال کرد
۱۲ای غافل از نزاکت معنی تأملی
مه را کسی شناخت که سیر هلال کرد
۱۳چون شبنم از طرب به هوا بال میزدم
ذوق تأملم عرق انفعال کرد
۱۴مژگان بهم زدم شدم از نقش غیر پاک
این صیقلم برون ز جهان مثال کرد
۱۵همت رضا به وضع فسردن نمیدهد
بیزارم از سری که توان زیر بال کرد
۱۶بیدل کسی به معنی لفظم نبرد پی
تقدیر شهره ام به زبانهای لال کرد
۱۷