ناموس عالم عین اندیشهٔ سوا برد
آیینهداری وهم از چشم ما حیا برد
۱راحت به ملک غفلت بنیاد بیخلل داشت
مژگانگشودن آخر سیلی شد و ز جا برد
۲دوری فسون وهم است اما چه میتوانکرد
روبی به خاطرآمد ما را زیاد ما برد
۳این دشت بیسر و بن غول دگر ندارد
ما را ز راه تحقیق آواز آشنا برد
۴جاییکه سعی فطرت بارگمان نمییافت
هرچند من نبودم اوآمد و مرا برد
۵ظرف قناعت دل لبریز بینیازیست
هر جا که نعمتی بود کشکول این گدا برد
۶داغ مآل چون شمع از چشم ما نهان برد
سربسکه بر هوا سود حاجت به پیش پا برد
۷حرص مقلد آخر محروم عافیت ماند
بالین راحت از خلق فکر پر هما برد
۸اندیشهٔ تلون غارتگر صفا بود
رنگیکه سادگی داشت از دست ما حنا برد
۹آیینهٔ تسلی صیقلگرش تقاضاست
بر خاکم آرزو زد تا سرمهام صدا برد
۱۰بر وهم چیده بودیم دکان خودفروشی
دل آبگشت و خونشدگلرفت و رنگها برد
۱۱نرد خیالبازان افسانهٔ جنون است
آورد ما چه:آوردگر برد درکجا برد
۱۲از جمع تا پریدیم فرق دگر نچیدیم
بی منت آرمیدیم سر رفت و رنج پا برد
۱۳بیدل به وادی عجز کم بود راه مقصود
قاصد پیام حیرت از ما به پیش ما برد
۱۴