وداع عمر چمنساز اعتبارم کرد
سحر دماندن پیری سمن بهارم کرد
۱به رنگ دیدهٔ یعقوب حیرتی دارم
که میتوان نمک خوان انتظارم کرد
۲تعلق نفسم سوخت تا کجا نالم
غبار وهم گران گشت و کوهسارم کرد
۳دل ستمزده صد جا غم تظلم برد
شکست آینه با عالمی دچارم کرد
۴غبار میدمد از خاک من قدح در دست
نگاه مست که سیر سر مزارم کرد
۵به نیم چشم زدن قطع شد وجود و عدم
گذشتگی چقدر تیغ آبدارم کرد
۶نهفته داشت قضا سرنوشت مستی من
نم عرق ز جبین شیشه آشکارم کرد
۷کنون ز خود مژه بندم که عبرت هستی
غبار هر دو جهان بر نگاه بارمکرد
۸امید روز جزا زحمت خیال مباد
می نخورده در این انجمن خمارم کرد
۹چو شمع چاره ندارم ز سوختن بیدل
وفا گلی به سرم زد که داغدارم کرد
۱۰