به گرمی نگه از شعله تاب میریزد
به نرمی سخن از گوهر آب میریزد
۱طراوت عرق شرم را تماشا کن
چو برگ گل ز نقابش گلاب میریزد
۲صبا به دامن آن زلف تا زند دستی
غبار شب ز دل آفتاب میریزد
۳صفای خاطر ما آبیار جلوهٔ اوست
کتان شسته همان ماهتاب می ریزد
۴به عالمی که کند عشق صنعتآرایی
چمن ز آتش و گلخن ز آب میریزد
۵ز موجخیز غناکوه و دشت یک دپاست
خیال تشنهلب ما سراب میریزد
۶به ذوق راحت از افتادگی مشو غافل
که لغزش مژهها رنگ خواب میریزد
۷بجو ز خاکنشینان سراغ گوهر راز
که نقد گنج ز جیب خراب میریزد
۸ذخیره دل روشن نمیشود اسباب
که هرچه آینهگیرد درآب میریزد
۹زمام کار به تعجیل نسپری بیدل
که بال برق شرار از شتاب میریزد
۱۰