به هرکجا مژهام رنگ خواب میریزد
گداز شرم به رویم گلاب میریزد
۱مباش بیخبر از درس بیثباتی عمر
که هر نفس ورقی زین کتاب میریزد
۲صفای دل کلفاندود گفتگو مپسند
نفس برآتش آیینه، آب میریزد
۳ز تنگنای جسد عمرهاست تاختهایم
هنوز قامت پیری رکاب میریزد
۴گلی که رنگ دو عالم غبار شوخی اوست
چو غنچه خون مرا در نقاب میریزد
۵خوشم به یاد خیالیکهگلبن چمنش
گل نظاره در آغوش خواب می ریزد
۶گداز دل به نم اشک عرض نتوان داد
محیط، آب رخی از سحاب میریزد
۷ز خویش رفتن عاشق بهار جلوهٔ اوست
شکست رنگ سحر، آفتاب میریزد
۸مخور ز شیشهٔ گردون فریب ساغر امن
که سنگ رفته به جای شراب میریزد
۹ز بیقراری خود سیل هستی خویشم
چو اشک رنگ بنای من آب میریزد
۱۰به حرف لب مگشا تا توانی ای بیدل
که آبروی نفس چون حباب میریزد
۱۱