سراغت از چمن کبریا که میپرسد
به وهم گرد کن آنجا ترا که میپرسد
۱معاملات نفس هر نفس زدن پاکست
حساب مدت چون و چرا که میپرسد
۲جهان محاسب خویش است زاهدان معذور
خطای ما ز صواب شما که میپرسد
۳کرم قلمرو عفو است رنج یأس مکش
بهکارخانهٔ شرم از خطا که میپرسد
۴گرفتهایم همه دامن زمینگیری
ره تلاش به این دست وپاکه میپرسد
۵دلیل مقصد اشک چکیده مژگان نیست
فتادگی بلدیم از عصا که میپرسد
۶درین حدیقه چو شبنم نشستهایم همه
سراغ خانهٔ خورشید تا که میپرسد
۷به حال پیکر بیجانگربستن دارد
مرا دمیه توگشتی جداکه میپرسد
۸غبار دشت عدم سخت بیپر و بال است
اگر تو پا نزنی حال ما که میپرسد
۹جواب خون شهیدان تغافلت کافیست
جبین مده به عرق از حیا که میپرسد
۱۰دمیده ششجهت اقبال آفتاب ازل
ز تیرهروزی بال هما که میپرسد
۱۱چه عالی و چه دنی از خیال غیر بریست
غم معاملهٔ سر ز پا که میپرسد
۱۲ز دل حقیقت رد و قبول پرسیدم
به خنده گفت: برو یا بیا که میپرسد
۱۳چه نسبت است به خورشید ذره را بیدل
به عالمیکه تو باشی مراکه میپرسد
۱۴