کیست کز جهد به آن انجمن ناز رسد
سرمهگردیم مگر تا به تو آواز رسد
۱درخور غفلت دل دعوی پیدایی ماست
همه محویمگر آیینه به پرداز رسد
۲حذر ای شمع ز تشویش زبانآرایی
که مبادا سر حرفت به لبگاز رسد
۳ما و من آینهدار دو جهان رسواییست
هستی آن عیب نداردکه به غمّاز رسد
۴سر به جیب از نفس شمع عرق میریزد
یعنی آب است نوایی که به این ساز رسد
۵حشر آتش همهجا آینهٔ سوختن است
آه از انجام غروری که به آغاز رسد
۶هستیام نیستی انگاشتنی میخواهد
ورنه آن رنگ ندارم که به پرواز رسد
۷خاکساری اثر چون و چرا نپسندد
عجز بر هرچه زند سرمه به آواز رسد
۸مدعی درگذر از دعوی طرز بیدل
سحر مشکل که به کیفیت اعجاز رسد
۹