تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد
کلفت هر دو جهان در گره ما باشد
۱صبح شبنم ثمر باغچهٔ نیرنگیم
خنده وگریهٔ ما از همه اعضا باشد
۲گامها بسکه تر از موج سراب است اینجا
نیست بیخشکی لب گر همه دریا باشد
۳جلوه مفت است تودرحق نگه ظلم مکن
وهم گو در غم اندیشهٔ فردا باشد
۴زین گلستان مگذر بیخبر از کاوش رنگ
شاید این پرده نقاب چمنآرا باشد
۵پشت و رویی نتوان بست بر آیینهٔ دل
گل این باغ محال است که رعنا باشد
۶مژهای گرم توان کرد در این عبرتگاه
بالش خواب کسیگر پر عنقا باشد
۷سعی واماندگیام کرد به منزل همدوش
گره رشته ره آبلهٔ پا باشد
۸به گشاد مژه آغوش یقین انشا کن
جلوه تا چند به چشمتومعما باشد
۹عشرتی از دل افسرده ما رنگ نبست
خون این شیشه مگر در رگ خارا باشد
۱۰بی زبانیست ندامتکش آهنگ ستم
کف افسوس خموشی لب گویا باشد
۱۱دل نداریم و همان بارکش صد المیم
زنگ سهل است اگر آینه از ما باشد
۱۲بیدل آیینه ی مشرب نکشد کلفت زنگ
سینه صافیست در آن بزم که مینا باشد
۱۳