عشق هرجا ادبآموز تپیدن باشد
خون بسمل عرق شرم چکیدن باشد
۱مزرع نیستی، آرایش تخم شرریم
آفت حاصل ما عرض دمیدن باشد
۲شوق مفت است که در راه کسی میپوییم
منزل مقصد ما گو نرسیدن باشد
۳موج این بحر تپش بسمل سعی گهر است
رنجها در خور راحت طلبیدن باشد
۴اشک چندی گره دیدهٔ حیران خودیم
تا نصیب که به راه تو دویدن باشد
۵صید دلها نتوان کرد مگر از تسلیم
طرهٔ شاهد این بزم خمیدن باشد
۶حیرت و لذت دیدار خیالیست محال
هر که آیینه شود داغِ ندیدن باشد
۷کلفت چنین نکشد کوتهی دامن فقر
گل آزادی این باغ نچیدن باشد
۸رفتهام از خود و تهمتکش آسودگیام
حیرت آینهام کاش تپیدن باشد
۹پیکرم مانی صورتکدهٔ نومیدیست
بی رُخت هرچه کشم ناله کشیدن باشد
۱۰بسمل شوق مرا از اثر کوچهٔ زخم
تا دم تیغ تو یکدست تپیدن باشد
۱۱هرقدر زین قفس وهم برآیی مفت است
ناله کم نیست اگر میل رمیدن باشد
۱۲چشمبندیست بهار گل بیرنگی عشق
دیدن یار مبادا که شنیدن باشد
۱۳از دلیران جنون جرأت یأسم بیدل
چون نفس تیغ من از خویش بریدن باشد
۱۴