به که چندی دل ما خامشی انشا باشد
جرس قافلهٔ بینفسیها باشد
۱تا کی ای بیخبر از هرزهخروشیهایت
کف افسوس خموشی لب گویا باشد
۲گوشهٔ بیخبری وسعت دیگر دارد
گرد آسوده همان دامن صحرا باشد
۳بر دل سوختهام آب مپاش ای نم اشک
برق این خانه مباد آتش سودا باشد
۴نارسایی قفس تهمت افسرده دلیست
مشکلی نیست ز خود رفتن اگر پا باشد
۵طلبافسرده شود همت اگرتنگ فضاست
تپش موج به اندازهٔ دربا باشد
۶یارب اندیشهٔ قدرت نکشد دامن دل
زنگ این آینه ترسم ید بیضا باشد
۷بگدازید که در انجمن یاد وصال
دل اگر خون نشود داغ تمنا باشد
۸نسخهٔ جسم که بر هم زدن آرایش اوست
کم شیرازه پسندید گر اجزا باشد
۹شعلهها زیرنشین علم دود خودند
چه شود سایهٔ ما هم به سر ما باشد
۱۰تو و نظاره نیرنگ دو عالم بیدل
من و چشمی که به حیرانی خود وا باشد
۱۱