جمعیت از آن دلکه پریشان تو باشد
معموری آن شوق که ویران تو باشد
۱عمریست دل خون شده بیتاب گدازیست
یارب شود آیینه و حیران تو باشد
۲صد چرخ توان ریخت ز پرواز غبارم
آن روزکه در سایهٔ دامان تو باشد
۳داغمکه چرا پیکر من سایه نگردید
تا در قدم سرو خرامان تو باشد
۴عشاق بهار چمنستان خیالند
پوشیدگی آیینه عریان تو باشد
۵هر نقش قدم خمکده عالم نازیست
هرجا اثر لغزش مستان تو باشد
۶نظاره ز کونین به کونین نپرداخت
پیداست که حیران تو حیران تو باشد
۷مپسند که دل در تپش یأس بمیرد
قربان تو قربان تو قربان تو باشد
۸سر جوش تبسمکده ناز بهار است
چینیکه شکنپرور دامان تو باشد
۹در دل تپشی می خلد از شبههٔ هستی
یاربکه نفس جنبش مژگان تو باشد
۱۰بیدل سخنت نیست جز انشای تحیر
کو آینه تا صفحهٔ دیوان تو باشد
۱۱