نشئه دودی است که از آتش می میخیزد
نغمه گردیست که ازکوچهٔ نی میخیزد
۱از لب نو خط او گر سخن ایجادکنم
جام را مو به تن از موجهٔ می میخیزد
۲پیرگشتی ز اثرهای امل عبرتگیر
ازکمان بهر شکستن رگ وپی میخیزد
۳پیشتاز است خروس نفس از وحشت عمر
گرد جولان همه را گرچه ز پی میخیزد
۴چه خیالست به خون تا بهگلو ننشیند
هرکه چون شیشه رگ گردن وی میخیزد
۵دل اگر آیینهٔ انجمن امکان نیست
اینقدر نقش تحیر ز چه شی میخیزد
۶عالمی سلسله پیرای جنون است اما
گردباد دگر از وادی حی میخیزد
۷سعی آه ازدل ما پیچ و خم وهم نبرد
جوهر از آینه با مصقله کی میخیزد
۸مشو از آفت دمسردی پیری غافل
دود از طبع نفس موسم دی میخیزد
۹بیدل از بس به غم عشق سراپا گرهم
از دلم ناله به زنجیر چو نی میخیزد
۱۰