جایی که شکوهها به صف زیر و بم رسد
حلوای آشتی است دو لبگر به هم رسد
۱پوشیدن است چشم ز خاک غبارخیز
زان سفله شرمکن که به جاه وحشم رسد
۲تغییر وضع ما ز تریهای فطرت است
خط بینسق شود چو به اوراق نم رسد
۳ساغرکش و، عیارکمال دماغگیر
تا میوه آفتاب نخورده است کم رسد
۴ناایمنی به عالم دل نارسیدن است
آهو ز رم برآید اگرتا حرم رسد
۵در دست جهد نیست عنان سبکروان
هرجا رسد خیال و نظر بیقدم رسد
۶قسمت نفسشمار درنگ و شتاب نیست
باور مکن که نان شبت صبحدم رسد
۷ای زندگی به حسرت وصل اضطراب چیست
بنشین دمی که قاصد ما از عدم رسد
۸هنگام انفعال حزین است لاف مرد
چون نمکشیدکوس برآواز خم رسد
۹یک قطره درمحیط تهی ازمحیط نست
ما را ز بخشش تو که داری چه کم رسد
۱۰بیدل گشودن لبت افشای راز ماست
معنی به خط ز جاده شق قلم رسد
۱۱