هرگز به دستگاه نظر پا نمیرسد
کور عصاپرست به بینا نمیرسد
۱هر طفل غنچه هم سبق درس صبح نیست
هر صاحبنفس به مسیحا نمیرسد
۲گل خاک گشت و شوخی رنگ حنا نیافت
افسوس جبههای که به آن پا نمیرسد
۳این است اگر حقیقت نیرنگ وعدهات
ماییم و فرصتی که به فردا نمیرسد
۴از نقش اعتبار جهان سخت سادهایم
تمثال کس به آینهٔ ما نمیرسد
۵در جستجوی ما نکشی زحمت سراغ
جایی رسیدهایم که عنقا نمیرسد
۶ما را چو سیل خاک به سر کردن است و بس
تا آن زمان که دست به دریا نمیرسد
۷آسودهاند صافدلان از زبان خلق
ازموج می شکست به مینا نمیرسد
۸یک دست میدهد سحر و شام روزگار
هیچ آفتی به این گل رعنا نمیرسد
۹در گلشنی که اوست چه شبنم، کدام رنگ
یعنی دعای بویگل آنجا نمیرسد
۱۰رمز دهان یار ز ما بیخودان مپرس
طبع سقیم ما به معما نمیرسد
۱۱زاهد دماغ توبه به کوثر رساندهای
معذور کاین خیال به صهبا نمیرسد
۱۲آخر به رنگ نقش قدم خاک گشتن است
آیینه پیش پا وکسی وانمیرسد
۱۳بیدل به عرض جوهر اسرار خوب و زشت
آیینهای به صفحهٔ سیما نمیرسد
۱۴