خطی که بر گل روی تو آب میریزد
به سایه آب رخ آفتاب میریزد
۱زبان نکهتگل ازسوال خود خجل است
لبت ز بسکه به نرمی جواب میریزد
۲فلک زخون شفق آنچه شب به شیشه کند
صباح در قدح آفتاب میریزد
۳به هرچه دیده گشودیم گرد وبرانیست
دلکه رنگ جهان خراب میریزد
۴خیال تیغ نگاه تو خون دلها ربخت
به نشئهای که ز مینا شراب میریزد
۵بیا که بیتوام امشب به جنبش مژهها
نگه ز دیده چوگرد ازکتاب میریزد
۶دمی که از دم تیغت سخن رود به زبان
به حلق تشنهٔ ما حسرت آب میریزد
۷به گریه منکر تردامنان عشق مباش
که اشک بحر ز چشم حباب میریزد
۸شکنج حلقهٔ دامی که جیب هستی تست
اگر ز خویش برآیی رکاب میریزد
۹تو ای حباب چه یابی خبر ز حسن محیط
که چشم شوخ تو رنگ نقاب میریزد
۱۰درین محیط زبس جای خرمی تنگ است
اگر به خویش ببالد حباب میریزد
۱۱بر آتش که نهادند پهلوی بیدل
که جای اشک، شرر زبنکباب می ریزد
۱۲