ز سختجانی من عمر تنگ میگذرد
شرار من به پر و بال سنگ میگذرد
۱جهان ز آبلهپایان دل جنون دارد
ز گرد عجز مگو فوج لنگ میگذرد
۲چه لغزش است رقمزای خامهٔ فرصت
که تا شتابنویسی درنگ میگذرد
۳در آن چمنکه به دستت نگار میبندد
غبار اگر گذرد گل به جنگ میگذرد
۴متاز درپی زاهد به وهم حور و قصور
حذرکه قافلهسالار بنگ میگذرد
۵عقوبت است صدف تا محیط پیش گهر
دلگرفته ز هرکوچه تنگ میگذرد
۶کجاست امن که در مرغزار لیل و نهار
به هر طرف نگری یک پلنگ میگذرد
۷غبار دهر غنیمت شمر که آینه هم
ز خویش میگذرد گر ز زنگ میگذرد
۸ستم به خوبش مکن رنگ عاجزان مشکن
پر شکسته ز چندین خدنگ میگذرد
۹تامل تو، پلکاروان عشرت توست
مژه به خم ندهی سیل رنگ میگذرد
۱۰دماغ فقر سزاور لاف حوصله نیست
چون بحر شد تنک آب از نهنگ میگذرد
۱۱هسزار مرحله آنسوی رنگ دارد عشق
هنوز قافلهها از فرنگ میگذرد
۱۲کسی به درد دلکش نمیرسد بیدل
جهان خفته چه مقدار دنگ میگذرد
۱۳