راه فضولی ما هم در ازل حیا زد
تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد
۱صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون کرد
برهردماغ چونگل صد عطسه زین هوا زد
۲دل داغ بینصیبی است از غیرت فسردن
دست که دامن ناز بر آتش حنا زد
۳سررشتهٔ نفس نیست چندان کفیل طاقت
گر دلگره ندارد بر طبع ما چرا زد
۴در نیم گردش رنگ دور نفس تمام است
جام هوس نباید بر طاق کبریا زد
۵تا دل ازین نیستان یک نالهوار برخاست
چون بند نی ضعیفی صد تکیه بر عصا زد
۶آرایش تحیر موقوف دستگاهیست
راه هزار جولان دامان نارسا زد
۷افلاس در طبایع بیشکوه فلک نیست
ساغر دمی که بی می گردید بر صدا زد
۸درکارگاه تقدیر دامان خامشی گیر
از آه و ناله نتوان آتش درین بنا زد
۹با گرد این بیابان عمریست هرزه تازیم
در خواب ناز بودیم بر خاک ما که پا زد
۱۰آیینه در حقیقت تنبیه خودپرستی است
با دل دچارگشتن ما را به روی ما زد
۱۱بیدل بهار امکان رنگی نداشت چندان
دستی که سودم از یأس بر گل تپانچهها زد
۱۲