شب که دل از یأس مطلب بادهای در جام کرد
یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نامکرد
۱برنمیآید سپند من به استیلای شوق
از جرس باید دل بیانفعالم وام کرد
۲چشم من شد پرده ی زنبور و بیداری ندید
غفلت آخر حشر من درکسوت با دامکرد
۳آبم از شرم عدم کز هستی بیحاصلم
آرمیدنکوشش و بیمطلبی ابرامکرد
۴شعلهای بودمکنون خاکسترم مفت طلب
سوختن عریانیام راجامهٔ احرام کرد
۵در پریشانی کشیدیم انتقام از روزگار
خاک ما باری طواف دیدهٔ ایام کرد
۶قرب هم در خلوت تحقیقگنجایش نداشت
دوربین افتاد شوق و وصل را پیغام کرد
۷از تعلق سنگسار شهرت آزادیام
الفت نقش نگین آخر ستم بر نام کرد
۸اینقدر در بند خویش از ناتوانی ماندهایم
عشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد
۹دل به یاد مستی چشم حجابآلودهای
آبگردید از حیا چندانکه می در جام کرد
۱۰جادهٔ سرمنزل ما صد بیابان سعی داشت
بیدماغیهای فرصت چون شرر یک گام کرد
۱۱عشرتما چون نگه از بس تنکسرمایه است
سایهٔ مژگان تواند صبح ما را شام کرد
۱۲میرود صبح و اشارت میکندکای غافلان
تا نفس باقیست نتوان هیچ جا آرامکرد
۱۳یک قلم بیدل غبار وحشت نظارهایم
عشق نتوانست ما را بیتحیر رام کرد
۱۴