صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد
گل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد
۱جمعیت دل اینجاست موقوف بستن لب
این غنچه را دمی چند بگذار تا نخندد
۲تا فکرکفر و دین است چندین شک و یقین است
گر طور دانش اینست مجنون چرا نخندد
۳ماتمسراست دنیا تا چند شادی اینجا
ای محرمان بگریید کس در عزا نخندد
۴جز سعی بینشانی ننگ فسرده جانیست
بایدگذشت ازین دشت تا نقش پا نخندد
۵گر پیرم درین باغ از شرم لب گشاید
گل با وجود شبنم دنداننما نخندد
۶زانوپرستیام را با صد بهار ناز است
شمع بساط تسلیم سر بر هوا نخندد
۷عریانی اعتباریست،افلاسن هم شعاریست
دلق کهن بهاریست گر میرزا نخندد
۸دور غنا و افلاس یک باده و دو جامند
گر با کریم شرمیست پیشگدا نخندد
۹ایکارگاه عبرت انجام عمر پیریست
قد دوتا دولب شد مرگ ازکجا نخندد
۱۰چون نام بر زبانها ننشسته راه خودگیر
نقش نگین نگردی تا برتو جا نخندد
۱۱زان چهرهٔ عرقناک بیپردگی چه حرفست
آنگلکه آبیارش باشد حیا نخندد
۱۲پاس حضور الفت از عالمیستکانجا
گر زخم هم بخندد از خم جدا نخندد
۱۳هرچند گرد امکان دامان صبح گیرد
بیدلشکستن رنگ برروی ما نخندد
۱۴