لعل لب او یکدم بر حالم اگر خندد
تا حشر غبار من بر آبگهر خندد
۱بیجلوهٔ او تا چند از سیرگل و شبنم
اشکم ز نظر جوشد داغم به جگر خندد
۲یک خندهٔ او برق بنیاد دو عالم شد
دیگر چه بلا ریزد گر بار دگر خندد
۳جوش چمن از خجلت در غنچه نفس دزدد
آنجا که گل داغم از آه سحر خندد
۴یک شبنم از این گلشن بیچشم تماشا نیست
چندانکه حیا بالد سامان نظر خندد
۵یاد دم شمشیرت هرجا چمن آراید
چون شمع سراپایم یک رفتن سر خندد
۶افسردگی دل را از آه گشایش کو
سنگ است و همانکلفت هرچند شرر خندد
۷از چرخ کمان پیکر با وهم تسلی شو
کم نیست از این خانه یک حلقهٔ در خندد
۸آنجا که ز هم ریزد چار آینهٔ امکان
یک جبههٔ تسلیمم صدگل به سپر خندد
۹از خجلت بیدردی داغ است سراپایم
مژگان به عرقگیرم تا دیدهٔ تر خندد
۱۰بیجلوه او بیدل زین باغ چه گل چیند
در کسوت چاک دل چون صبح مگر خندد
۱۱