تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد
چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد
۱این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد
مضمون نفس وحشیست کس تا بهکجا بندد
۲ازشبنم ما زبن باغ طرفی نتوان بستن
خونی که به این رنگست دست که حنا بندد
۳سرگشتهٔ سوداییم تاکی هوس دستار
کم نیست اگر هستی مو بر سر ما بندد
۴بیسعی فنا ظالم ازخشم نپوشد چشم
آتش ته خاکستر احرام حیا بندد
۵نقش بد و نیک آسان از دل نتوان شستن
آیینه مگر زنگار بر روی صفا بندد
۶در عذر اجابت کوش گر حرص گداطینت
ابرام تمنایی بر دست دعا بندد
۷زحمتکش این منزل تا وارهد از آفات
دیوار و دری گر نیست باید مژهها بندد
۸تمثالی ازین صحرا جز خاک نمایان نیست
کو آبله تا عبرت آیینه به پا بندد
۹واپس نپسندد عشق افسردگی ما را
گر سکته تامل کرد بحرش چه جدا بندد
۱۰عالم همه موهومیست بگذار که بیدل هم
چون تهمت موهومی خود را همه جا بندد
۱۱