عمریست سرشکی نزد از دیدهٔ تر موج
این بحر نهان کرد در آغوش گهر موج
۱تحریک نفس آفت دلهای خموش است
بر کشتی ما اره بود جنبش هر موج
۲دانا ثمر حادثه را سهل نگیرد
در دیدهٔ دریاست همان تار نظر موج
۳سرمایهٔ لاف من و ما گرد شکستیست
جز عجز ندارد پر پرواز دگر موج
۴پیداست که در وصل هم آسودگیی نیست
بیهوده به دریا نزند دست به سر موج
۵بر باد فناگیر چه آفاق و چه اشیا
گر محرم دریا شده باشی منگر موج
۶آگاه قدم میل حدوثش چه خیال است
گر محرم دریا شده باشی منگر موج
۷ما را تپش دل نرسانید به جایی
پیداست که یک قطره زند تا چقدر موج
۸تا بر سر خاکستر هستی ننشینم
چون شمع نیام ایمن از این اشک شرر موج
۹مشکل که نفس با دل مایوس نلرزد
دارد ز حباب آینه در پیش نظر موج
۱۰بیدل دم اظهار حیاپیشه خموشیست
از خشکلبی چاره ندارد به گهر موج
۱۱