شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد
پرواز من آیینهٔ امکان به شرر داد
۱از یک مژه شوقی که به آن جلوه گشودم
بر هر بن مو حیرتم آغوش دگر داد
۲صد چاک زد آیینه ز جوهر به گرببان
اظهارکمال اینقدرم داد هنر داد
۳ما بیخبران رنگ اثر باخته بودیم
از رفتن دلگرد خرام که خبر داد
۴شب مصرعی از خاطر من گشت فراموش
حسرت چقدر یادم از آن موی کمر داد
۵ضبط نفسم قابل دیدار برآورد
آن ریشه که دل کاشته بود آینه برداد
۶زان صبح بناگوش جنون کرد نسیمی
هر موج ازبن بحر گریبان به گهر داد
۷یک ذره ندیدم که به طاووس نماند
نیرنگ خیالت به هزار آینه پر داد
۸از بس عرقآلود تمنای تو مردم
چون ابر غبارم به هوا جبههٔ تر داد
۹عمری زتحیر زدم آیینه به صیقل
تا دقت فکرم مژه خواباند و نظر داد
۱۰بیدل چمنستان وفا داغ طرب بود
رنگم به شکستی زد و پرواز سحر داد
۱۱