شب که باد جلوهات چشم خیالم آب داد
حیرت بیتابیام آیینه بر سیماب داد
۱در محبت خودگدازی هم نشاط دیگر است
هر قدر دل آب کردم یادم از مهتاب داد
۲با قضا غیر از ضعیفی پیش بردن مشکل است
پنجهٔ خورشید را نتوان به کوشش تاب داد
۳تا کی از وضع حسد خواهی مشوش زیستن
عافیت بر باد دادن را نباید آب داد
۴چین ابرو, رنگ موج امن را درهم شکست
تنگچشمی خار و خس در دیدهٔ گرداب داد
۵تا توانی لب فروبند از فسون ما و من
رشته بیساز است نتوان زحمت مضراب داد
۶گر همه در بزم خاک تیره بارت دادهاند
سایهوار از کف نشاید دامن آداب داد
۷غفلت هستیست اینجا، ساز بیداری کجاست
همچو مخمل بایدم تا مرگ داد خواب داد
۸شش جهت راه من از گرد تظلم بسته شد
بر در دل میبرم از مطلب نایاب داد
۹پاس ناموس وفایم دل به درد آورده است
پیش خود باید جواب خاطر احباب داد
۱۰بیدل از لعلش به چندین رنگ محو حسرتم
این نمکدان داد آرامم به چشم خواب داد
۱۱