سیل غمی که داد جهان خراب داد
خاکم به باد داد به رنگی که آب داد
۱راحت درین بساط جنونخیز مشکلست
مخمل اگر شوی نتوان تن به خواب داد
۲یارب چه مشربم که درین شعله انجمن
گردون میام به ساغر اشک کباب داد
۳اینست اگر شمار تب و تاب زندگی
امروز میتوان به قیامت حساب داد
۴بر موج آفتی که امید کنار نیست
تدبیر رخت اینقدرم اضطراب داد
۵سستی چه ممکن است رود از بنای عمر
نتوان به هپچ پیچ و خم این رشته تاب داد
۶وقت ترحم استکنون ای نسیم صبح
کان شوخ اختیار به دست نقاب داد
۷صد نوبهار خون شد و یک غنچه رنگ بست
تا بوسه رخش ناز ترا بر رکاب داد
۸یارب چه سحر کرد خط عنبرین یار
کزجوی شب به مزرع خورشید آب داد
۹تا می به لعل او رسد از خویش رفته است
شبنم نمیتوان به کف آفتاب داد
۱۰انجام کار باده کشان جز خمار نیست
خمیازههای جام میام این شراب داد
۱۱ببدل سوال چشم بتان را طرف مشو
یعنی که سرمه ناشده باید جواب داد
۱۲