حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب داد
زان رنگ جلوه کرد که داد نقاب داد
۱هرجا بهار جلوه او در نظر گذشت
شکیکه سر زد از مژه بویگلاب داد
۲یک -جلوه داشت عاشق ومعشوق پیش این
خون گردد امتیاز که عرض حجاب داد
۳پرواز شوق از عرق شرمگل نکرد
خاکم غبارهای تپیدن به آب داد
۴از حرص این قدر غم سباب می کشم
لبتشنگی سرم به محیط سراب داد
۵آخر ز گریه نشئهٔ شوقم بلند شد
اشک آنقدر چکید که جام شراب داد
۶زان گلستان که رنگ گلش داغ لاله است
نشکفت غنچهایکه نه بویکباب داد
۷کمفرصتی به عرض تماشای این محیط
آیینهٔ خیال به دست حباب داد
۸از بس که معنیام رقمی جز هوا نداشت
گردون به نقطهٔ شررم انتخاب داد
۹داغم ز رشک منتظری کز هجوم شوق
جان داد اگر به قاصد جانان جواب داد
۱۰چون صبح در معاملهٔ گیر و دار عمر
چندان نهایم ساده که باید حساب داد
۱۱بیدل ز آبروطلبی دست شستهایم
کاین آرزو بنای دو عالم به آب داد
۱۲