بیپرده است جلوه ز طرف نقاب صبح
تاکی روی چو دیدهی انجم به خواب صبح
۱اهل صفا ز زخم گل فیض چیدهاند
بیرون چاک سینه مدان فتح باب صبح
۲پیری رسید مغفرت آماده شو که نیست
غیر از کف دعا ورقی در کتاب صبح
۳از وحشت نفس نتوان جز غبار چید
رنگ شکستهٔ تو بس است انتخاب صبح
۴جرم جوان به پیر ببخشند روز حشر
اسپند نامهٔ سیه شب به آب صبح
۵این دشت یک قلم ز غبار نفس پُر است
حسرت کشیده است به هر سو طناب صبح
۶با چشم خشک چشم زفیض سحرمدار
اشک است روغنی که دهد شیر ناب صبح
۷نتوان گره زدن به سر رشتهٔ نفس
پیداست رنگ این مثل از پیچ و تاب صبح
۸کامی که داری از نفس واپسین طلب
فرصت درنگ بسته به دوش شتاب صبح
۹حاصل ز عمر یکدم آگاهی است و بس
چون پنبه شد زگوش نماند حجاب صبح
۱۰کو مشتریکه جنس خروشی برآوریم
داریم از قماش نفس جمله باب صبح
۱۱تا بویی از قلمرو تحقیق واکشیم
بیدل دواندهایم نفس در رکاب صبح
۱۲