از کواکب گل فشاند چرخ در دامان صبح
آفتاب آیینه کارد در ره جولان صبح
۱باطن پیران فروغآباد چندین آگهیست
فیض دارد گوهری ازگنج بیپایان صبح
۲نور صاحبرونق از گرد کساد ظلمت است
کفر شب از کهنگیها تازه کرد ایمان صبح
۳گاه خاموشی نفس آیینهی دل میشود
سود خورشید است هرجا گل کند نقصان صبح
۴دستگاه نازم از سعی جنون آماده است
دارم از چاک گریبان نسخهی توفان صبح
۵فتح بابی آخر از چاک دلم گلکردنیست
سایهی چشم سفیدی هست بر کنعان صبح
۶بیخودی سرمایهی ناموسگاه وحشتم
میتوان داد از شکست رنگ من تاوان صبح
۷محو انجامم دماغ سیر آغازم کجاست
بر فروغ شمع کم دوزد نظر حیران صبح
۸آنچه آغازش فنا باشد ز انجامش مپرس
میتوان طومار امکان خواند از عنوان صبح
۹چند باید بود در عبرتسرای روزگار
تهمتآلود نفس چون پیکر بیجان صبح
۱۰نسخهی شمعم که از برجستگیهای خیال
مقطعم برتر گذشت از مطلع دیوان صبح
۱۱مرگ اهل سوز باشد حرف سرد ناصحان
شمع را تیغ است بیدل جنبش دامان صبح
۱۲