انجم چو تکمه ریخت ز بند نقاب صبح
چندین خمار رنگ شکست از شراب صبح
۱از زخم ما و لمعهٔ تیغ تو دیدنیست
خمیازه کاری لب مخمور و آب صبح
۲غیر، ازخیال تیغ تو گردن به جیب دوخت
بیمغز را چوکوه گران است خواب صبح
۳از چاک دل رهی به خیال تو بردهایم
جز آفتاب چهره ندارد نقاب صبح
۴از چشم نوخطان به حیا میدمد نگاه
گرمی نجوشد آنقدر از آفتاب صبح
۵جمعیت حواس به پیری طمع مدار
شیرازهٔ نفس چه کند با کتاب صبح
۶رفتیم و هیچ جا نرسیدیم وای عمر
گم شد به شبنم عرق آخر شتاب صبح
۷چون سایهام سیاهی دل داغکرده است
شبهاگذشت و من نگشودم نقاب صبح
۸هستی است بار خاطر از خویش رفتنم
صد کوه بستهام ز نفس در رکاب صبح
۹بیداریام به خواب دگر ناز میکند
پاشیدهاند بر رخ شمعمگلاب صبح
۱۰در عرض هستیام عرق شرم خون گریست
شبنم تریکشید زموج سراب صبح
۱۱بیدل ز سیر گلشن امکان گذشتهایم
یک خنده بیش نیست گل انتخاب صبح
۱۲