یأسفرسای تغافل دل ناشاد مباد
بیدلانیم فراموشی ما یاد مباد
۱عیش ما غیرگرفتاری دل چیزی نیست
یارب این صید ز دام و قفس آزاد مباد
۲پرگشودن ز اسیران محبت ستم است
ذوق آزادی ما خجلت صیاد مباد
۳عاشق از جانکنی حکم وفا غافل نیست
نقش شیرین به سر تربت فرهاد مباد
۴همه عنقا به قفس در طلب عنقاییم
آدمی بیخبر از فهم پریزاد مباد
۵صور در پردهٔ نومیدی دل خوابیده است
یارب این فتنه نوا قابل فریاد مباد
۶در عدم بیخبر از خویش فراغی داریم
صلح ما متهم نسبت اضداد مباد
۷نفس افشاگر راز دو جهان نومیدیست
خاک این باد به جز در دهن باد مباد
۸های و هوییکه نواسنج خرابات دل است
سر به هم کوفتن سبحهٔ زهاد مباد
۹صبح وشام، ازنفس سرد، غرض جویی چند
باد بادیست به عالم که چنین باد مباد
۱۰حیف همت که کسی چشم به عبرت دوزد
انتخاب دو جهان زحمت این صاد مباد
۱۱شبخون خط پرگار به مرکز مبرید
هرچه جز دل به عمارت رسد آباد مباد
۱۲حادثات آن همه تشویش ندارد بیدل
صبر زحمتکش اندیشهٔ بیداد مباد
۱۳