هرچه آنجاست چو آنجا رویاینجاگردد
چه خیال است که امروز تو فردا گردد
۱در مقامی که بود ترک و طلب امکانی
رو به دنیاست همان گرچه ز دنیا گردد
۲جمع شو ، مرکز نه دایرهٔ چرخ برآ
قطره چون فال گهر زد دل دریا گردد
۳رستن از پیچ و خم رشتهٔ آمال کراست
بگسلی از دو جهان تا گرهی وا گردد
۴نور دل درگرو کسب قبول سخن است
به نفس گو چه دهد سنگ که مینا گردد
۵سن بی سر و پا تفرقهٔ ساز حیاست
آب چون بر در فواره زد اجزا گردد
۶طور مستان نکشد تهمت تغییر وفا
خط ساغر چه خیال است چلیپا گردد
۷عجز تقریر من آخر به اشارات کشید
ناله چون راه نفس گم کند ایما گردد
۸نامهٔ رمز نفس در پر عنقا بربند
سر این رشته نه جاییستکه پیداگردد
۹کعبه و دیر مگو گرد تو گشتیم بس است
آسیا نیست سر شوق که هر جا گردد
۱۰گوهر آزادگی موج نخواهد بیدل
سر چو گردید گران آبلهٔ پا گردد
۱۱