باز بیتابیام احرام چه در میبندد
کز غبارم نفس صبح کمر میبندد
۱فکر جولان همه تشویش عبارت سازی ست
فطرت آبله مضمون دگر میبندد
۲غیر دل گوشهٔ امنی که توان یافت کجاست
به چه امید نفس رخت سفر میبندد
۳عرضجوهر ندهی، بیحسدینیستفلک
ورنه چون آینه دستت به هنرمیبندد
۴نی دلیل است که این هرزه درایان طلب
بال و پر ریختن ناله شکر میبندد
۵ریزش ماده بر اجزای ضعیف است اینجا
آسمان سنگ به دامان شرر میبندد
۶وحشت عمرکمین شیفتهٔ فرصت نیست
صبح از دامن افشانده نظر میبندد
۷تا به کی قصهٔ مستقبل و ماضی خواندن
باخبر باش که افسانه نظر میبندد
۸عجزم از سعی وفا جوهر طاقت گل کرد
آب درکسوت یاقوت جگر میبندد
۹کسب جمعیت دل تشنهٔ ضبط نفس است
تنگی قافیهٔ موج گهر میبندد
۱۰شمع این محفلم از داغ دلم نیست گزیر
آنچه در پا فکنم عجز به سر میبندد
۱۱نالهام داغ شد از بی اثریها بیدل
تیغ چون منفعل افتاد سپر میبندد
۱۲