حسرتی در دل از آن لاله قبا میپیچد
که چودستار چمن بر سر ما میپیچد
۱نبض هستی چقدرگرم تپش پیماییست
موی آتش زده بر خویش چها میپیچد
۲تا نفس هست حباب من و جولان هوس
نیست آرام سری را که هوا میپیچد
۳چه زمین و چه فلک گوشهٔ زندان دل است
ششجهت کلفت این تنگ فضا میپیچد
۴نالهٔ ما به چه تدبیر تواند برخاست
همچو نی صد گره اینجا به عصا میپیچد
۵ناتوانی که به جز مرگ ندارد سپری
به چه امید سر از تیغ قضا میپیچد
۶استخوانبندی اوهام ز بس بیمغز است
آرزوها همه بر بال هما میپیچد
۷صورخیزست ندامت ز شکست دل ما
که بساط دو جهان را به صدا میپیچد
۸عبرت مرگ کسان سلسلهٔ خجلت ماست
رشته از هرکه شود باز به ما میپیچد
۹قدرت افسانهٔ ابرام نخواهد بیدل
نفس ازبیاثریها به دعا میپیچد
۱۰