حرصت آن نیست که مرگش ز هوس وادارد
درکفن نیز همان دامن دنیا دارد
۱زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ
باخبر باش که امروز تو فردا دارد
۲همه از جلوه به انداز تغافل زدهایم
آنچه نادیده توان دید تماشا دارد
۳جاده در دامن صحرای ملامت چاکیست
که سر بخیه ز نقش قدم ما دارد
۴دم تیغ تو نشد منفعل ازکشتن ما
خون عاشق چقدر آب گوارا دارد
۵سایهٔگم شده محو نظر خورشید است
هرکه ز خویش رود در چمنت جا دارد
۶لاله در دامن این دشت به توفان زده است
یاس مجنون چقدرگرد سویدا دارد
۷مقصد نالهٔ دل از من مدهوش مپرس
شوق مست است ندانم چه تقاضا دارد
۸منکر وحشت ما سوختهجانان نشوی
شعله در بال و پر ریخته عنقا دارد
۹ما و من نغمهٔ قانون خیال است اینج
اثر هستی ما قطره به دریا دارد
۱۰لفظ گل کردهای آیینهٔ معنی برگیر
پری اسمیستکه از شیشه مسما دارد
۱۱رهرو از رنج سفر چاره ندارد بیدل
موج ، دایم ز حباب آبلهٔ پا دارد
۱۲