گر جنونم هوس قطع منازل میداشت
خوشتر از ریگ روان آبله محمل میداشت
۱دیده گر رنگی از آن جلوه به رو میآورد
یک تحیر به صد آیینه مقابل میداشت
۲پاس آیین ادب گر نشدی مانع اشک
تا به کویش همه جا پا به سر دل میداشت
۳سوخت پروانهام از خجلت آن شمع که دوش
میزد آتش به خود و خاطر محفل میداشت
۴ای خوش آن شوق که از لذت بیعافیتی
کشتیام وحشت گرداب ز ساحل میداشت
۵عقده دل اگر از سعی تپش وامیشد
حیرت آینه هم جوهر بسمل میداشت
۶احتیاج آینه شد نام کرم جلوه فروخت
خاتم جود نگین در لب سایل میداشت
۷شرم نایابی مطلب عرقیساز نکرد
تا ره کوشش مقصدطلبان گل میداشت
۸قطع کردیم به تدبیر خموشی چون شمع
جادهای را که ادب در دل منزل میداشت
۹داغم از حوصلهٔ شوخنگاهان بیدل
کاش در بزم بتان آینه هم دل میداشت
۱۰