دی حرف خرامش به لبم بالگشا رفت
دل در بر من بود ندانم به کجا رفت
۱خودداریو پابوس خیالش چه خیال است
میبایدم از دست خود آنجا چو حنا رفت
۲ما و گل این باغ به هم ساخته بودیم
فرصت تنک افتاد سر و برگ وفا رفت
۳پیش که گریبان درم ای وای چه سازم
کان تنگقبا از برم آغوشگشا رفت
۴در ملک خیال آمد و رفت نفسی بود
اکنون خبر دل که دهد قاصد ما رفت
۵فرصت شمر وهم امل چند توان زیست
این وعدهٔ دیدار قیامت به کجا رفت
۶هر خارکه دیدم مژهای اشکفشان بود
حیرانم ازپن دشت کدام آبلهپا رفت
۷مقدوری اگر نیست چه حاصل ز هدایت
هشدارکه بیپا نتوان ره به عصا رفت
۸دعوت هوسان سخت تکالیف کمینند
ای آب رخ شرم نخواهی همه جا رفت
۹بر ما هوس بال هما سایه نیفکند
صد شکر که این زنگ ز آیینهٔ ما رفت
۱۰مو کرد سیاهی، دم خاموشی چینی
شد سرمه خط جاده ز راهی که صدا رفت
۱۱چونرنگ عیان نیست که این هستی موهوم
آمد زکجا آمد و گر رفت کجا رفت
۱۲از عمر همین قدر دو تا ماند به یادم
این رخش سبکسیر عجب نعلنما رفت
۱۳بیدل دم هستی به نظرها سبکم کرد
خاکم چو سحر از نفس آخر به هوا رفت
۱۴