غباریم زحمتکش بادها
به وحشت اسیرند آزادها
۱املها به دوش نفس بستهایم
سفریک قدم راه و این زادها
۲جهان ستم چون نیستان پر است
ز انگشت زنهار فریادها
۳به هر دامی از آرزو دانهایست
گرفتار خویشند صیادها
۴برون آمدن نیست زین آب وگل
بنالید ای سرو و شمشادها
۵فسردن هم آسوده جان میکند
به هر سنگ خفتهست فرهادها
۶غنیمت شمارند پیغام هم
فراموشی است آخر این یادها
۷بد ونیک تاکی شماردکسی
جهان است بگذر ز تعدادها
۸چهخوبو چهزشت ازنظر رفتهگیر
پری میزنند این پریزادها
۹به پیری ستمکرد ضعف قوی
مپرسید از این خانه آبادها
۱۰به صید نقب ازین بیش نشکافتیم
که تا آب و خاک است بنیادها
۱۱ز نقش قدم خاک ما غافل است
همه انتخابیم ازین صادها
۱۲نوی بیدل از ساز امکان نرفت
نشد کهنه تجدید ایجادها
۱۳