به عجزیکه داری قویکن میان را
به حکمت نگرداندهاند آسمان را
۱روان باش همدوش بیاختیاری
بلدگیر رفتار ریگ روان را
۲نفسگر همه موجگوهر برآید
ز دستگسستن نگیرد عنان را
۳ درین انجمن ناکسی قدر دارد
زکسب ادب صدرکن آستان را
۴به عرض هنر لبگشودن نشاید
ز چیدن میاشوب جنس دکان را
۵چه دام است دنیا، چه نام است عقبا
تو معماری این خانههای گمان را
۶ کسی بار دنیا نبردهست بر سر
ز تسلیم بوسیست سنگگران را
۷به وهم تعین رمید ازتو راحت
ز پرواز پر دادهای آشیان را
۸به معرج دولت مکش رنج باطل
کجیهاست در هر قدم نردبان را
۹تنک مایهٔ فقر دارد سعادت
هماگیر بیمغزی استخوان را
۱۰ز لفظ آشنا شو به مضمون نازک
کمر حلقهکردهست موی میان را
۱۱حسابیست در اتفاق دو همدم
عددهاست واحد زبان و دهان را
۱۲ز خودداری ماست محرومی ما
برون رانده خشکی ز دریا کران را
۱۳ تمیزی نشد محو این نرگسستان
ندیدن گشودهست چشم جهان را
۱۴سر وکار دنیا عیان است بیدل
مکرر مکن منفعل، امتحان را
۱۵