شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
تا دو عالم چمناندود تجلی نشود
۱همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت
تا به طبع آتش و آب تو مساوی نشود
۲عیش هستی اگر آمادهٔ رسوایی نیست
قلقل شیشهات آن به که منادی نشود
۳رم نما جلوه نگاهی به کمندم دارد
صید من رام فسونهای تسلی بشود
۴نفی خود کردهام آن جوهر اثبات کجاست
تا کی این لفظ رود از خود و معنی نشود
۵ضعف سرمایهام از لاف غرور آزادم
من و آهی که رگگردن دعوی نشود
۶چون شرر دیده وران میگذرند از سر خویش
این عصا راهبر مقصد اعمی نشود
۷عشق اگر عام کند رسم خودآرایی را
محملی نیست درین دشتکه لیلی نشود
۸خامشی پرده برانداز هزار اسرار است
نفس سوخته یارب دم عیسی نشود
۹سربلند تب خورشید محبت بیدل
زیردست هوس سایهٔ طوبی نشود
۱۰