سجدهٔ خاک درت هرکه تمنایش بود
هر کجا سود قدم بر سر من پایش بود
۱علم همت عشاق نگونی نکشد
خاکشان پی سپر قامت رعنایش بود
۲موج را هرزهدویها ز گهر دور انداخت
آبرو در قدم آبلهفرسایش بود
۳دل تغافل زد از آگاهی و ما آب شدیم
انفعال همه کس شوخی تنهایش بود
۴وصل حسنی به رخش آب زد آیینهٔ شرم
وضع آغوش تو صفر عرق افزایش بود
۵داغ شد حیرت و زان جلوه به رنگی نرسید
چه توانکرد پس پرده تماشایش بود
۶عمر چون شهرت عنقا به غم شبههگذشت
کس نشد محرم اسمی که مسمایش بود
۷آه یک داغ پیامی به دل ما نرساند
قاصد شمع به مطلب همه اعضایش بود
۸دوری مقصد یی باختهٔ یکدگربم
هرکه دی محو شد امروزتو فردایش بود
۹کردم از هرکه درس خانه سراغ تحقیق
گفت از آمدنت پیش همین جایش بود
۱۰بیدل از بزم هوس سیر ندامتکردیم
سودن دست بهم قلقل مینایش بود
۱۱