شب که در بزم ادب قانون حیرتساز بود
اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود
۱در شکنج عزلت آخرتوتیا شد پیکرم
بال وپر بر هم نهادن چنگل شهباز بود
۲صافی دل کرد لوح مشق صد اندیشهام
یاد ایامی که این آیینه بیپرداز بود
۳کاستم چندانکه بستم نقش آن موی میان
ناتوانیهای منکلک خط اعجاز بود
۴حسرت وصل تو گل کرد از ندامتهای من
دست برهم سوده تحریک لب غمازبود
۵نو نیاز الفت داغ محبت نیستم
طفل اشکم چون شرر در سنگ آتشباز بود
۶عشق بیپروا دماغ امتحان ما نداشت
ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود
۷دست ما و دامن حیرتکه در بزم وصال
عمر بگذشت و همان چشم ندیدن باز بود
۸کاش ما هم یک دو دم با سوختن میساختیم
شمع در انجام داغ حسرت آغاز بود
۹دوری وصلش طلسم اعتبار ما شکست
ورنه این عجزیکه می بینی غرور ناز بود
۱۰آنچه در صحرایکثرت صورت واماندگیست
در تماشاگاه وحدت شوخیانداز بود
۱۱درخورکسوتکنون خجلتکش رسواییام
عمرها عریانی من پردهدار راز بود
۱۲یکگهر بیضبط موج از بحر امکان گل نکرد
هر سریکاندوخت جمعیت گریبانساز بود
۱۳هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم
تا خموشی پرده از رخ برفکند آواز بود
۱۴