کجا خلوت و انجمن دیدهای
تو شمعی همین سوختن دیدهای
۱ز رنگیکه جز داغش آیینه نیست
چو طاووس خود را چمن دیدهای
۲به وهم حسد باختی نور دل
چراغی ندیدی لگن دیدهای
۳که صیقل زد آیینهٔ عبرتت
که او بودی امروز و من دیدهای
۴جنون بر شعورت نخندد چرا
که گم کرده را یافتن دیدهای
۵به عمر تلف کرده حسرت چه سود
زمین بر زمین ریختن دیدهای
۶به ترکیب پیری چه دل بستن است
خم طاقهای کهن دیدهای
۷زمرگ کسانت چه عبرت چه شرم
چو نباش عرض کفن دیدهای
۸اقامت تصورکن و آب شو
گر از خانه بیرون شدن دیدهای
۹ز اسباب، خاشاک بر دل مچین
اگر زحمت رُفتن دیدهای
۱۰به در زن چو موج از کنار محیط
که رنج سفر در وطن دیدهای
۱۱کسی داغ عبرت مبادا چو شمع
ز رفتن مگو آمدن دیدهای
۱۲سحر خواندهای گرد آشفته را
حیاکن که بر خویشتن دیدهای
۱۳به صبح قیامت مبر دستگاه
چو بیدل نفس را سخن دیدهای
۱۴