زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم
خون گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم
۱بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت
زبن یک نفس هزار سحر فتنه وا شدم
۲دل دانهای نبودکهگردد به جهد نرم
سودم کف ندامت و دست آسیا شدم
۳مشتی ز خاک بر سر من ریخت زندگی
آماجگاه ناوک تیر قضا شدم
۴پیغام بوی گل به دماغم نمی رسد
آیینهدار عالم رنگ ازکجا شدم
۵حرفی به جز کریم ندارد زبان من
سلطان کشور طربم تا گدا شدم
۶یارب چه دولت است کز اقبال عاجزی
شایستهٔ معاملهٔ کبریا شدم
۷زین حیرتی که چید نفس فرق و اتحاد
او ساغر غنا زد و من بینوا شدم
۸نا قدردان عمر چو من هیچکس مباد
بعد از وداع گل به بهار آشنا شدم
۹بیدل ز ننگ بیخبری بایدمگداخت
زیرقدم ندیدم و طاووس پا شدم
۱۰